خرید بک لینک
بابا مجدد تو سی سی یو بستری شد!
دیروز داشت راه میرفت گفتم بابا انقده راه میری شب از درد خوابت نمیبره، فوری برگشت سمت تختش...
اما یه نادونی نشسته بود می گفت ننننننننه بلند شو راه برو! اصلا برو بیرون تو بارک مردم رو ببینی حال و هوات عوض بشه، تا حالت خوب بشه!!!!!!!!!!

قبل از آمبولی ( لخته شدن خون تو رگ ها!) دکتر گفته بود باید راه بری تا باهات خوب بشن....
اما بعد از اون تو سی سی یو اصلا نمیگذاشتن تکون بخوره، بعد از مرخصی هم گفته بودن تختش نزدیک دستشویی باشه تا کمتر نیاز بشه راه بره! (تنها سفارشی که به ما کردن)

تخت رو نزدیکترین جا گذاشتیم، همون موقع که بعضیا هنوز تشریف نیاورده بودن! در حالیکه مامان از شیش صبح بهشون گفته بود بیان....
اونوقت بابا میرفت دور هال راه میرفت و بعد میرفت دستشویی!!! اون نادونم می گفت بزااااار راه بره خوبه برااااش
تازه به ما هم چب چب نگاه می کردن که چرا نمیزارید راه بره و از خودتون نظر میدین!
می گفتم بابا میرسه به تختش تا دو دیقه نفس نفس میزنه حال ندار میشه! بزارید یه کم جون بگیره!

تازه نمی دونستیم که در این حالت کلا راه رفتن براش خوب نیست(امروز دکتر لطف کردن گفتن!)
بس که این دکترای مفت خور!!!! رفتن نصف شب و وقت استراحت اومدن دیدنش.... هیچ کدوم رو درست ندیدیم که حداقل بهمون بگن چه کنیم و چطور مراقبش باشیم.... الهی کوفتشون بشه هر چی گرفتن... سه تا دکتر کمر و ارتوبد و قلب دیدنش، مامان فقط یکیشون رو موفق شده بود ببینه با اینکه بیشتر وقتا بیمارستان بود.

+صبح گفتم یه عکس از جاده یا مشهد و ... بزارم حال و هوای خونم عوض بشه، یه کم از غم و ناراحتی دربیاد اما نشد...:(
التماس دعاااااااااااااااااااااااااااااا

برچسب: نویسنده: النا اکبری تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 7:49

صفحه بندی