253 - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 8:20
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
246. - تاریخ: 1399/4/23 ساعت: 2:44
می دونی صبرم کمه... اون موقع که گفتی: این بار برو اما دیگه تنها نه! اون بار که گفتی: یادته که قرارمون، دیگه تنها نه! حالا من چی بگم؟! اومدی میگی: اگه دوست داری باهاشون برو؟ همه نمیشه! توقع داری چی بگم
247. - تاریخ: 1399/4/23 ساعت: 2:44
_ بی خوابی هم بد دردیه! نصف شبی نمی دونی چته؟ گرمته! چته که تمام تنت مور مورر میشه و خارش داره... دیشب به دوستم گفتم دارم شله زرد نذری میخورم. گفت مگه ضرر نداره برات؟ کهیر نزنی!!!! گفتم ضرر داره ام
:((( - تاریخ: 1399/4/23 ساعت: 2:44
رفته بودم جلسه، بعد از مدت هاااااا... خیلی خوب بود! حدیثی یاد گرفتم آخرین دقایق! ساده بود اما مهم... اومدم تا بنویسم براتون! با یه شادی خاصی... انگار کشف مهمی کرده باشم! قبلش گفتم یه سر بزنم یاهو! ط
و اما حدیث... - تاریخ: 1399/4/23 ساعت: 2:44
قرار شد هر کی دست آوردای خودش از ماه محرم رو بگه... چی بدست آورده تو این ماه؟! اول من که تازه رسیده بودم و بعدم باقی دوستان شروع کردن به گفتن... گاهی حرفا متفرقه میشد، اما مفید، خیلی مفید... آخرای جلس
250. - تاریخ: 1399/4/23 ساعت: 2:44
أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ أَحَبُّ إِخْوَانِی إِلَیَّ مَنْ أَهْدَى إِلَیَّ عُیُوبِی حضرت صادق (ع ) فرمود: محبوبترین برادرانم نزد من کسى است که عیبهاى مرا پیش من هدیه آورد (و آنها را بمن گو
blog.ir :: بلاگ - تاریخ: 1396/6/18 ساعت: 18:37
بیان: تنها دارنده نشان عالی سرآمد در کشور بیان: برترین شرکت نرمافزاری ایران به انتخاب سومین دوسالانه جوایز فناوری بیان: برگزار کننده مسابقه بین المللی با حضور برنامهنویسان برتر ۱۰۳ کشور جهان بیان: برگزیده جشنواره ملی ارتباطات در محور خدمات نوین بیان: برترین ارائه دهنده سرویس وبلاگ کشور به انتخاب جشن...
فضای مجازی خیلی عجیبه! - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:57
سلام لباسا همش کنار چمدون ریخته! لباسای گرم تو کوله! و خونه نیمه آماده برای سفر... یه سفر دو سه روزه طرفای فامیلای همسر جان... اما حرف اصلی: دوستانی که میشناسمشون و گاهی نوشته هام رو می خونند، لطفا یه راه ارتباطی از خودشون بزارند تا بعد از سفر یه کاری باهاشون دارم، بتونم بهشون پیام بدم... این که گفت...
هر شروعی، یه پایانی داره... - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 3:57
سلام اول ممنون از عزیزانی که پیام گذاشتن، جای همگی خالی سفر خوبی بود فقط سرمای شب ها یه کم آزار دهنده بود. رفته بودم که فکر کنم اما ترجیح میدادم بشینم کنار نهر آب تو دشت جلوی خونه ی خواهرجون، و به صدای آب گوش بدم و ببافم و هوای خنک استشمام کنم... قرار بر اینه که این وبلاگ حذف بشه! همیشه از این تغییر...
عکس دوس میدارم! - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 8:50
سلام چون گوشی ندارم خیلی عکس نمی گیرم، مخصوصا که گوشی همسر جان هم چندان کیفیت نداره، اما خوب چند تایی رو براتون می گذارم از یک روزی که کنار دریا بودیم.... البته بعضی عکس ها تو اینستا بود و ممکنه دیده باشید... چند تا عکس از دم دمای غروب... خونه ی یکی از اقوام که دو شبی مهمونشون بودیم!نگاه کنید تقریب
دالـــــی - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 8:50
دونیا، یالان دونیا دی... - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:58
هیچ وقت تهران برام جالب نبوده، الان که دیگه اصلا حوصله ی شلوغی و راه های طولانیش رو ندارم... حتی حوصله ی زرق و برق و تجملات چشمگیرش رو ندارم شاید بهتره بگم اصلا می ترسم از این همه رنگ، آدم های رنگ برنگ چه ظاهری چه باطنی! انگار امنیت ندارم! از نگاه هاشون میترسم... دید محاسبه گرشون به همه چیزِ زندگی
خسته تن... - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:58
گاهی انقدر زمان رو گم می کنم که مثل الان نمی دونم کی آخرین مطلب رو نوشتم... همه چیز خیلی درهم و برهم شده و ذهن من گنگ تر از همه وقت!رفتیم بیمارستان به بابا سر بزنیم دیدیم لباس آبی بوشوندن! نگو از ظهر قرار بوده بره آنژیو و همسرم که بیشش بوده به ما نگفته! شوکه شدیم!آنژیو زیاد سخت نیست اما گفته بودن دا
والضحی! - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:58
دوستای ضحی اکثرا بچه ی اول هستن و بیشترشون خواهر برادر کوچیک تر دارن، برای همینم ضحی مرتب آبجی کوچیک می خواست!مشهد که بودیم دوستمونم با سه تا بچه هاشون بودن... یه بسر همسن زینب و یه دختر یک سال بزرگتر از ضحی و یکی بنج ساله!ضحی با دخترا بازی می کرد مصوصا با کوچیکتره! گاهی حرفشون میشد می گفتم مامان عی
توضیح... - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:58
سلامنمی دونم چرا فکر می کردم دوستان میدونند یا من تو حرف هام اشاره کردم، برای همینم توضیح ندادم...مادر بدر من تهران زندگی می کنند و این دو هفته منم تهران هستم و سیر درمان بابا همینجا داره اتفاق می افته! این داستان ها که تازه بخشیش رو حوصلم نگرفته بنویسم تو یه بیمارستان مثلا خوب که یکی از مسئولینشم ف
هیچ چی تو این دنیا بی حکمت نیست... - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:58
عَسی أن تکرَهوا شَیئاً وهو خیرٌ لکم وَعسی أن تُحِبّوا شیئاً وهو شَرٌّ لکم… (سوره بقره/ آیه 216) چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید ،حال آن که خیر شما در آن است ؛ویا چیزی را دوست داشته باشید ،حال آن که شرشمادر آن است.همه حتی دکتر ها به این نتیجه رسیدن که این تصادف خیری بوده برای رو شدن بیماری بابا،
حاشیه مهم تر از متن! - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:58
الان باید بیش بابا میبودم، ساعت ملاقاته! اما نرفتم....دلم اونجاست اما میدونم برم گریم میگیره و اونم طاقت دیدن ناراحتیم رو نداره!نرفتنم هم ممکنه فکریش کنه اما قابل توجیه تره!+دوستان بزرگوار!درسته دلیل اصلی ناراحتی ما بیماری باباست، ولی به خدا و اهل بیت معصومینش علیهم السلام امید بستیم و عزیزمون رو سب
اللهم لک الحمد... - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:58
الحمدلله...امروز بحمدالله سِرُم بابا رو برداشتن و فقط دارو دو روزی باید تزریق بشه...دیروز اون میله رو از رگ باش خارج کردن و گفتن تقریبا تمام لخته ها به لطف خدا برطرف شده... شکرا للهالبته گفتن تا مدتی درد داره ولی باید روزی سه مرتبه از جاش بلند بشه و ده بونزده قدمی راه بره! با واکر...امروز هم خودشون
بهانه های دل من - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:58
الحمدلله رسیدم خونه... دلم پیش مامان و باباست و نگرانشونم اما دیگه طاقت نداشتم بمونم. دلتنگ زندگیم بودم که درهم ریخته بود... خدا کنه قدردان باشم! کلا آدمی هستم که بیش از سه چهار روز هیچ جا نمی تونم بند بشم! به غیر از مشهد... دوستی گفت مشهدم، عجیب دلتنگ شدم.... آدم بعد این سختی ها دلش آغوش گرم آقای
بی خوابی... - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 7:49
نزدیک دو ساعته که بی خواب شدم و فکر و خیال حرف هایی که باید زده بشه و نمیزنم نگذاشته بخوابم...هیچ کاری هم غیر از روشن کردن لب تاب نمیتونستم انجام بدم چون به محض تکون خوردنم مامان بیدار میشه و میگذاره به حساب حال ِ خراب ِ آخر شبم.... مثلا اینجام که کمک باشم!دو ساعته که دارم تو دلم با و اون و خانمش حر